محمد ابراهيمى وركيانى

279

تاريخ تحليلى اسلام از آغاز تا واقعه طف ( فارسي )

عمروبن بحر جاحظ مىنويسد : . . . [ امام ] حسن ( ع ) از جنگ كناره‌گيرى كرد و حكومت را رها ساخت ؛ چه اينكه تفرقهء يارانش و پراكندگى لشكريان خود را مشاهده كرد و اختلاف‌نظر آنان با پدرش و رنگ‌پذيرى و نفاق آنان را مىديد . از اين زمان بود كه معاويه با استبداد بر شوراى جامعه اسلامى از مهاجر و انصار ، كار خويش را آغاز كرد ؛ در سالى كه آن را به غلط سال اجتماع ناميدند و در حقيقت سال افتراق و استبداد و زور بود و سالى بود كه امامت و رهبرى به سلطنت كسرايى تبديل و خلافت به غضب قيصرى بدل شد و معاويه همچنان به گناهان زشت ادامه مىداد ، تا آنگاه كه به طور رسمى قضاوت پيامبر را نقض كرد و حكم او را در مورد ملحق نشدن فرزند نامشروع به خانواده [ در ماجراى فرزندى زيادبن ابيه براى ابوسفيان ] را آشكارا منكر شد . « 1 » حقيقت آن است كه همان عواملى كه على ( ع ) را با همه شجاعت‌هاى بىنظير و افتخارات انكار نشدنى به زانو درآورد ، با اندك تفاوتى براى امام حسن ( ع ) موجود بود ؛ « 2 » جز اينكه مردم عراق پس از شهادت على ( ع ) تا حدودى نسبت به كوتاهىهاى گذشته خويش متأسف بودند و شهادت مظلومانه على ( ع ) هرچند كوتاه‌مدت مىتوانست آنان را به حركت آورد . خوارج نيز اعتراض خود به على ( ع ) را نسبت به امام حسن ( ع ) روا نمىديدند ؛ چه اينكه خوارج در مورد على ( ع ) معتقد بودند كه با پذيرش حكميت ، به حكم آيه « وَمَنْ لَمْ يحْكمْ بمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِك هُمْ الْكافِرُونَ » « 3 » كافر شده است و اگر توبه نكند بايد با وى جنگ كرد ، ولى نسبت به امام حسن ( ع ) در آغاز چنين انديشه‌اى نداشتند و تنها هنگامى كه احساس كردند امام حسن ( ع ) در صدد واگذارى قدرت به معاويه است ،

--> ( 1 ) . جاحظ ، رسائل ، ج 2 ، ص 10 . ( 2 ) . على ( ع ) يكى از مشكلات خود را براى عبدالله بن عباس چنين مىنويسد : مصر گشوده شد و محمد بن ابىبكر - كه خدايش بيامرزد - شهيد گرديد . اين مصيبت را به‌خاطر خدا تحمل مىكنم . فرزندى خيرخواه و كارگزارى كوشا و تيغى برنده و ركنى بازدارنده بود . من مردم را برانگيختم تا در پى او روند و آنان را فرمودم تا به فرياد وى رسند پيش از آنكه [ شاميان ] كار او را پايان دهند و آنان را نهان و آشكار ، فراوان نه يك بار خواندم . بعضى با ناخشنودى آمدند و برخى به دروغ بهانه آوردند و گروهى خوار بر جاى نشستند . از خدا مىخواهم به‌زودى مرا از دستشان برهاند . به‌خدا كه اگر آرزوى شهادت به‌هنگام رويارويى با دشمن نبود و دل نهادنم بر مرگ خويش نمىنمود ، دوست داشتم كه يك روز هم با اينان بسر نبرم و هرگز آنها را نبينم . ( نهج‌البلاغه ، نامه 35 ) ( 3 ) . مائده ( 5 ) : 44 .